خرید بک لینک

معشوق من...

1

معشوق من، در دیدهxad ام، نوری ز هستِ خالق است

سجده بر محبوب حق بر عاشقان پُر واجب است

2

معشوق من، در فکر من، آمیخته شد با روح من

او قبلهxad ی جانان شد و دیوانگی شد سهم من

3

معشوق من در فخر و ناز از فکر عاشق بی نیاز

بغض گلویم را شکست، تک دلربای یکه از

4

معشوق من، با دل غریب، بی مهر و پر زرق و فریب

بر خواست من ظلمش زیاد، زخم زبانش بَس عجیب

5

معشوق من، با من چه کرد! با مهر و عشقم در نبرد

آوارهxad ی کوه ها شدم با اشکِ دل با آهِ سرد

6

معشوق من، خوارم نمود، زنده به گور، خاکم نمود

نشنیده حرف از کوی دل فکرم زِ افکارش زدود

7

معشوق من، در نیمه ماه آمد خبر کوچش به راه

مقهور او، من پر امید، بی اختیار من هم به راه

8

معشوق من، کویش بهشت فرمان به قتل من نوشت

گفتش زپیش با ظلم بیش: رَدی ز باغ و سرنوشت

9

معشوق من، مرا بهار، بارانِ مهرت را ببار

در راه تو ماندم به گِل، راز درون شد آشِکار

10

معشوق من، مانده منم سادهxad ی مادزاده منم

در کیشِ عشق و مهرِ یار فرهاد ِدلداده منم

11

معشوق من، کاخ ِنهان می سازمت تا آسمان

شکر وجودت میکنم بر خالق هردو جهان

12

معشوق من، باور بدار، بذرِ محبت را بکار

حرف دلی که بی ریاست مایه سعد بخت شمار

13

معشوق من، پر ادعا آمد پیامش در صدا

مهر و وفا خوبی ز من، تندی خو جواب ما

14

معشوق من، ایدون نبود شعر خدایی می سرود

گفتم که شاید عاشق است ناخواسته دل زِ من ربود

15

معشوق من، گر شوق ز توست حدیث عشقم سان توست

گر حامی عاشق تویی حقا که رای من ز توست

16

معشوق من، گر یار تو، مانند تو بر سر من

آنگاه تو را رایت چه شد؟ غافل ز احوالات من

17

معشوق من، ایدون مباش عاشقxadکُشِ افسون مباش

بر مهر عاشق حُب نواز، همچون گُلِ بدبو مباش

18

معشوق من، پروا مکن، اشعار عشق رسوا مکن

بر هر کسی که مدعیست بی ابتلا لب تر مکن

19

معشوق من، گفتی به نیش، از خرج احساساتِ بیش

احساس خود خرجش کنم، آنهم که دارد حس ز پیش

20

معشوق من، حرف از عمل باید نمودن خود اول

قطعا گر آیین تو بود، زخمم نمیxadراندی ازل

21

معشوق من، ناصح نیَم تنها تورا بینم زیَم

مسعودم از سعادتت فسوس ندانستی کیَم

22

معشوق من، گفتی چرا ؟ "حرامی خیالِ ما"

مگر ندانستی خودت، عشق هدیه خدا به ما

23

معشوق من، این دهر دون تقدیرم آورد به جنون

کاخ مرا کوخ ساخت، از ریشه و بُن و ستون

24

معشوق من، گر راضیم بر انتخابت حامیم

حرمت اختیار توست، نشانِ آزادگیم

25

معشوق من، منتظَرم شاید بیایی در بَرَم

شاید بدانی تا ابد عاشق ترین عاشق تَرَم

26

معشوق من، با من بمان، حرف نگاهم را بخوان

از سوی ما عشق و وفا، از دادِ یزدانت بدان

27

معشوق من، با طعن لحن، گفتی برو به خواب من

بی تو ندانستی چرا؟ ناید خیالِ خواب من

28

معشوق من، زیباست عزیز، اما که زیبا، نیست عزیز

بر مصلحت حق نکشیم تا راه و چاه دهیم تمیز

29

معشوق من، محبوب من آرامش وجود من

تا هستِ هست چشمم به راست تا بنگاهی کوی من

30

معشوق من، یادبودِ یاد : آنرا که یادش رفت ز یاد

در حیرتم اینگونه بود، ز یاد بَرَش سپرد به یاد

31

معشوق من، بُرنای ناز، نازم به ناز دلنواز

نازم به نازیدن او، کز ناز خود نایید به ناز

32

معشوق من، این راز دل، جان دیده بود دادش به گل

ماوای حُب بر طاق دل، آنکه ندارد شد خِجل

33

معشوق من، در یاد من: خالق و عشق و مرگ من

ایندو زیادم می برم: تندی ز کس، خوبی ز من

34

معشوق من، همرنگ ما، رنگین کمان اشک ما

از نور خوَر رخسار تو، بر ما نمی تابد چرا؟

35

معشوق من، آوای مهر، پیمان ابران سپهر

نور سعادت می رسد، فرمان حق ابطال سحر

36

معشوق من، دلدادگیست فرمان قلبم سادگیست

تشویش افکار و جنون، غایت کار عاشقی است

37

معشوق من، عیار و پاد، چَشمم به خاطرت فتاد

نمیدانم چه کرده ای بر کوی تو روحم به باد

38

معشوق من، نوای من، شادیِ روح فُزای من

کوچ اختیارت کی کنم؟ دم ده مسیحایی به من

39

معشوق من، از عشق دار، نقلِ حدیثی ماندگار

آن ریشه دار از عشق ناب، هیزمxadشکن در سایه سار

40

معشوق من، این عاشقیست معنی تام بندگیست

دادارِ حور حکمش نمود گرهxad گُشای زندگیست

41

معشوق من، غبِطه سزاست، تو را که عاشق بی ریاست

گر خود کنی جفا بر او، حسرت ز احوالت به جاست

42

معشوق من، این عشق حور، عالم نموده غرق نور

با سوز دل یکسان دمید بر خار و گُل، بینا و کور

43

معشوق من، حکم بها: آنرا که ساده گشت تو را

جفاست که دانیش به هیچ ! دُر از صدف درون گرا

44

معشوق من، حریم بند: آنان ز عشق تو را بسند

چنان که پیش از حُبِ ذات، بعد از خدا تو را پسند

45

معشوق من، در دور دال دَم دلبرست و دل وَبال

اینرا ملامت میکند، ظاهرپرست ذَل و ضال

46

معشوق من، حُسن و جمال در نزد حق کُل و کمال

در گیر عشقی ماندنیست، رضا وفاست فی کُلُ حال

47

معشوق من، تقدیر ز ماست فرمان و راه انبیاست

با درد و رنج روزگار، باید که دید باید که ساخت

48

معشوق من، اساسِ هست، آدم شدَش از خاک پست

رضوان و خَلقُ خُلقِ ما، اینها ز عشقُ پاکی است

49

معشوق من، ایندو چرا ؟ باور من: تو با خدا

من به نگاهِ سرد تو : غریبِ مِلکِ ناکجا !

50

معشوق من، دیده بشوی، زیور پاینده بجوی

زیبا نگاه دیده است، نه هرچه بینه دیده روی

51

معشوق من، این سرّ سعد، حُسن از نگاه عاری ز بد

باور به نیک، قانع غنی، آرامش و عشق تا ابد

52

معشوق من، از عشق ناب در آتشم ، توام چو آب

بیچاره قلب عاشقم، نمک به زخم خونین خَضاب

53

معشوق من، خواهم سرود از عشق ناب، از راه جود

از راز دل، از دیو کبر، از هرچه هست، از هرچه بود

54

معشوق من، خواهم نوشت، از مرگ ما، از سرنوشت

از سنگ دل تا سوز جان، جنون و غم، کتمان کشت

55

معشوق من، تاج سرم تنها تو بینا بصَرَم

به رسم عشقی آتشین، تا به ابد مُنتَطَرَم

شعر از : دکتر مسعود قبادی

جهت مشاهده و دریافت فایل تصویری به این آدرس مراجعه فرمایید: http://www.aparat.com/v/GIykF/

برچسب: شعر,زیبای,معشوق,دکتر,مسعود,قبادی, نویسنده: کیان کاظمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 6:53

صفحه بندی